تبليغاتX
دریچه ی ادب
لوگوی وبالگ
کسی نیست

کسی نیست

            نیست

                 نیست

                      نیست

                              .

                         .

                    .

               .

          .

     .

.

.

.

.

.

.

لابد کسی نیست.

|+| نوشته شده توسط انجمن ادبی بچه های چهارشنبه در شنبه 4 خرداد1387 و ساعت 9:10 بعد از ظهر |
قاصدک

دیگر برای آمدن خواهش مکن چون دیر شد

از آمدن پرهیز کن چون رفتنت دلگیر شد

از وعده دیدارمان اینک چه سالهای گذشت

این عاشق و مجنون تو دیگر زرفتن سیر شد

شاید زیادت برده ای زخمی شبیه عاشقی

اینک بدان وقت فرار دیگر برایم دیر شد

هستم سرا پا منتظر چشم انتظار آمدن

دیگر بیا ای قاصدک کم کم دل من پیر شد

(نرگس یاقوتی)

|+| نوشته شده توسط انجمن ادبی بچه های چهارشنبه در جمعه 18 اسفند1385 و ساعت 9:58 بعد از ظهر |
من کی ام

من کی ام

یه در به در ! یه درد سر

یه کوره راه پر از خطر

یه حس مبعم هُبوط

لبالب از صداقتی

رسا تر از رنگ غروب

پر از شرارهای آتشم

یه منتظر ، یه چشم ودل داده به راه

یه دلشکسته ، که پر از اشکِ و آه

گشوده روی خلوتم

یه پنجره

که دم به دم به عشق کرده دعوتم

یه حنجره

که بی صدا دهد ندا

که من کی ام

پی چی ام

پی منی که در من است

و یا منی که بی من است

به راستی که من به تو چه گریز یابی خلوتم

که در برم ، چو بر تنم

شده به جامه از حضور

به جنسی از چو جنس نور

چو بی گدار

زنم به تار

چو از برای حس بی بهانه ام

چه کرده ای تو با دلم ، بهار من

که در به در

در این کویر پر خطر ، شدم اسیر یک عطش

که پیش روی و پشت سر

فقط صدای بغض پیر کرکسیست و یک سراب

همین و بس

(نرگس یاقوتی)

|+| نوشته شده توسط انجمن ادبی بچه های چهارشنبه در جمعه 18 اسفند1385 و ساعت 9:56 بعد از ظهر |

تو را مثل غزلهایم به آرامی صدا کردم

چو گل بودی به مردابی به آرامی جدا کردم

چه شب هایی که با مهتاب

بدور از گوش نا اهلان

تو را در پستوی این دل

به بی تابی صدا کردم

ولی افسوس

******

دانی چه کشیده ام

خون دل از مثنوی

صد غم از یک من غزل

درد دل از خاکیان شهر نو

دیگر چه گویمت ... شاعر نبوده ای تا بدانی چه

(نرگس یاقوتی)

|+| نوشته شده توسط انجمن ادبی بچه های چهارشنبه در جمعه 18 اسفند1385 و ساعت 9:54 بعد از ظهر |
تو کجا و من کجا

تو کجا و من کجا

تو پرواز غوغایی

من پر از وهم و سکوت

تو پر از عاطفه و رنگ شفق

اما من

خار غمی در بغل یک گل سنگ

تو شدی ساکن کلبه صفا

من شدم تارک دنیا و رها ،از همه دغدغه ها

تو کجا و من کجا

تو پر از محبتی ، تو پر از طراوتی

انعکاس تو شده هر غزل و ترانه ای

تو پر از سخاوتی ، قاضی همیشه محکمه عدالتی

من کی ام ؟

شاکی در خود مانده

شاهد از خود رانده

تو رفیقی و آشنای پونه ها ، اطلسی ها

اما من ، غریبه ام با همه زنجره ها ، پنجره ها

تو کجا و من کجا

من به آبادی نا کجا

تو به دشت ارغوانی سبز خدا

تو کجا و من کجا

تو پر از صداقتی

ولی من

پرم از رنگ و ریا

نرگس یاقوتی

|+| نوشته شده توسط انجمن ادبی بچه های چهارشنبه در جمعه 18 اسفند1385 و ساعت 9:42 بعد از ظهر |
منتظر بهار

بهار در راه است . صداي پايش را مي شنويم .

از پشت كوهاي شهرمان كه دست هايشان را به نشانه ي طلب حاجتي كه در دل داريم به آسمان بلند كرده اند .

بهار در راه است . شايد با قطار بعدي در ايستگاه دل توقف كند .وما بتوانيم حتي از پشت شيشه ي واگن برايش

دست تكان دهيم . و شايد هم پياده شد و به خانه ي ماآمد ...  در عصر يك روز پاييزي و در زير شرشر باران و در

آلاچيق با ما چاي خورد.

بهار در راه است .شايد با هواپيماي بعدي كه در فرودگاه قلب ما به زمين مي نشيند با دسته گلي از نرگس به

استقبالش رفتيم .

و شايد هم ...

پشت ديوارهاي شهر به انتظار نشسته است تا در را برايش باز كنيم و خوش آمد بگوييم ، وبگوييم ما منتظرت

بوديم.
و اين بار شايد پشت ديوار خانه همسايه ايستاده و شايد هم زنگ در خانه آنها را زده است .

آخر مگر نشاني ما نمي دانند و شايد هم اصلا كسي نشاني به او نداده .

ولي سوال اينجاست ...

آيا مي دانستيم كه بايد خودمان او را دعوت كنيم  و بگوييم  كه دوست داريم به خانه‌ي مان بيايد ؟

ولي افسوس كه نه پشت كوهها منتظر  نشسته و نه سوار قطار و هواپيما شده و نه نشاني را مي داند و نه

زنگ خانه‌ي هماسيه را زده است .

ولي اگر بيايد ...

زندگي رنگي مي شود و غنچه هاي بسته‌ي گلدان مادربزرگ دوباره باز مي شوند و باز هم رضا و علي

مي توانند در مزرعه‌ي عمو عباس بادبادك هوا كنند .

اگر او بيايد ديگر شب ها از بهانه هاي زهرا كم مي شود و پدر بزرگ هم ديگر راحت خوابش مي برد

بي بي كلثوم هم مي تواند پسرش را كه سالهاست فرنگ رفته را ببيند .

آن روز كه خانه دلها بهاري مي شود ، آن روز عيد است و من به همه بچه ها عيدي مي دهم .

چون آن روز يوسف هاي انتظار در گلستان بهار جاري مي شوند .

به اميد آن روز ...


                                                                                سيده زينب خاتون احمدي

|+| نوشته شده توسط انجمن ادبی بچه های چهارشنبه در چهارشنبه 9 اسفند1385 و ساعت 10:17 بعد از ظهر |
هرگز کسى اين‌گونه فجيع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده‌گى نشستم

سر نيست به روی شانه‌هايت – گريه

خشكيد به روی رد پايت گريه

شب با خبر از عالم تنهايی من

شب موقع خوبی‌ست برايت گريه... .

***************

اين مرد كه دل ربودنش بی‌معنی‌ست

از فاصله‌ها سرودنش بی‌معنی‌ست

اين مرد به جز اشك چه دارد در چشم

مردی كه نبود و بودنش بی‌معنی‌ست .

**************

باران دم تازيانه‌ام بود- كه نيست

عشقم، غزلم، ترانه‌ام بود كه نيست

چيزی كه برای زندگی كردن نيست

نان ساده‌ترين بهانه‌ام بود كه نيست .

***************

آتش زده بر چشم ترم- می‌سوزم

از دوری بابا- پدرم- می‌سوزم

يك ذهن و آشفتگی هر روزه

دارد نفسم- وای سرم- می‌سوزم .

 

|+| نوشته شده توسط انجمن ادبی بچه های چهارشنبه در جمعه 27 بهمن1385 و ساعت 6:11 بعد از ظهر |