بهار در راه است . صداي پايش را مي شنويم .
از پشت كوهاي شهرمان كه دست هايشان را به نشانه ي طلب حاجتي كه در دل داريم به آسمان بلند كرده اند .
بهار در راه است . شايد با قطار بعدي در ايستگاه دل توقف كند .وما بتوانيم حتي از پشت شيشه ي واگن برايش
دست تكان دهيم . و شايد هم پياده شد و به خانه ي ماآمد ... در عصر يك روز پاييزي و در زير شرشر باران و در
آلاچيق با ما چاي خورد.
بهار در راه است .شايد با هواپيماي بعدي كه در فرودگاه قلب ما به زمين مي نشيند با دسته گلي از نرگس به
استقبالش رفتيم .
و شايد هم ...
پشت ديوارهاي شهر به انتظار نشسته است تا در را برايش باز كنيم و خوش آمد بگوييم ، وبگوييم ما منتظرت
بوديم. و اين بار شايد پشت ديوار خانه همسايه ايستاده و شايد هم زنگ در خانه آنها را زده است .
آخر مگر نشاني ما نمي دانند و شايد هم اصلا كسي نشاني به او نداده .
ولي سوال اينجاست ...
آيا مي دانستيم كه بايد خودمان او را دعوت كنيم و بگوييم كه دوست داريم به خانهي مان بيايد ؟
ولي افسوس كه نه پشت كوهها منتظر نشسته و نه سوار قطار و هواپيما شده و نه نشاني را مي داند و نه
زنگ خانهي هماسيه را زده است .
ولي اگر بيايد ...
زندگي رنگي مي شود و غنچه هاي بستهي گلدان مادربزرگ دوباره باز مي شوند و باز هم رضا و علي
مي توانند در مزرعهي عمو عباس بادبادك هوا كنند .
اگر او بيايد ديگر شب ها از بهانه هاي زهرا كم مي شود و پدر بزرگ هم ديگر راحت خوابش مي برد
بي بي كلثوم هم مي تواند پسرش را كه سالهاست فرنگ رفته را ببيند .
آن روز كه خانه دلها بهاري مي شود ، آن روز عيد است و من به همه بچه ها عيدي مي دهم .
چون آن روز يوسف هاي انتظار در گلستان بهار جاري مي شوند .
به اميد آن روز ...
سيده زينب خاتون احمدي
|